چقدر حال مي كني وقتي مي بيني كه تونستي قلب يه نفرو بخوني.
اينم دومين داستانمه كه يه كم طولاني شده و اميدوارم حوصله تون سر نره.انتقاد و پيشنهاد هم حتما بديد.ممنون.

خانم پري
5:50 دقيقه صبح، يك ساعت كوك شده روي 6،يك دختر با يه خواب نه چندان راحت،يك خانه ساكت،يك شهر كه نصف مردمش خوابيدند.
با اولين زنگ ساعت بيدار شد.خوابش سبك نبود، به زنگ ساعت هم حساس نبود،معمولاً وقتي ساعتش زنگ مي زد، توي خانه آخرين نفري بود كه از خواب بيدار مي شد.اما ديشب تا صبح به نظر خودش صد دفعه بيدار شده بود و ساعت را نگاه كرده بود چون امروز قرار بود اتفاق مهمي بيفتد.
دو روز قبل كه از دانشگاه آمد مادرش بهش گفت برايش كار پيدا كرده، شايد خوشش نيايد اما خوب است.پول خوبي مي دهند،مطمين هم هست.بعد برايش توضيح داد كه نگهداري از سالمند است.يك پيرزن پولدار كه توي خانه است و فقط حوصله اش سر مي رود.پري كم كم داشت عصباني مي شد.با خودش مي گفت:"حالا انقدر بدبخت شدم كه برم كلفتي يه آدم پولدارو بكنم."اما توضيح بيشتري شنيد:"تو گه گداري براش چايي مي بري، براش كتاب مي خوني، باهاش حرف مي زني تا تنها نباشه، عصر ها هم نوه اش مياد و تو مياي خونه.مي گه دارم از تنهايي دق مي كنم، اينجوري پيش برم خودم و بقيه رو ديوونه مي كنم."
پري- حالا از كجا پيداش شده؟
مامان- يكي از فاميل هاي دور خاله مژگانه.
مژگان خاله اش نبود، يكي از آن دوستان خانوادگي بود كه خاله خطاب مي شوند.
پري- اگه تنهاست خوب بره شوهر كنه.منو مي خواد چي كار؟
تازه ... كلاسام چي؟
مامان- تو كه ترم آخري 10 واحدم بيشتر نداري، يكي دو روز كلاستم خاله باهاش صحبت كرده، قبول كرده.
پري كه حالا خيلي بيشتر عصباني شده بود گفت:"پس همه حرفاتونم زدين."
مامان- من نمي دونم .خودت مي دوني، اين همه مي گفتي مي خوام كار كنم، حالا اگه حاضري زنگ بزن به مژگان كه باهاش قرار بذاره.
و قرار شد براي پس فردا 8 صبح، خانه همان پيرزن پولدار.
* * *
وقتي از در بيرون مي رفت براي آخرين بار خودش را توي آينه دم در نگاه كرد كه ظاهرش مرتب و خوب باشد.كم كم خودش هم داشت از اين كار خوشش مي آمد.آدرس را از روي كنسول آينه برداشت و رفت بيرون.
8 صبح، يك دختر با ظاهري آراسته، يك خانه قديمي اما قشنگ، يك شهر كه نصف مردمش در حال رفتن به سر كارشان هستند.
زنگ زد، داشت خودش را آماده مي كرد بگويد كيست.اما در را باز كردند.خانه با اينكه قديمي بود اما باز سازي شده بود و تمام امكانات يك خانه قديمي، از آيفون تصويري گرفته تا سيستم هاي اتوماتيك دستشويي همه را داشت.اما پري فعلا داشت ظاهر ساختمان و حياط چند صد متري و باغچه و استخر را مي ديد.با خودش گفت:"پس خيلي بيشتر از اوني كه مامان مي گفت پولداره."
از پله ها بالا رفت منتظر بود يه زن پير آرايش كرده ببينه كه مثل مادر پادشاه هاي قجري شق و رق و محكم نشسته و دستش را گذاشته روي يك عصا با سر شير.
پري با لحني محكم در حاليكه سرشو بالا گرفه بود مودب گفت:"سلام خانم."
خانم خيلي آرام اما او هم محكم گفت:"سلام.خوش اومدي بيا تو."
آن خانم محكم و شق و رق راه مي رفت، عصا هم داشت اما نه با سر شير.ظاهرش هم مرتب بود اما لباس هايش معمولي بود.به نظر پري قابل تحمل بود و مي شد قرقرهاي پيريش را تحمل كرد و مهمتر از همه فخر نمي فروخت.
خانم- بيا بشين.
پري- ممنون.
خانم رفت و چاي ريخت، از يك سماور بزرگ كه كنار تي ميكر بود.
خانم از توي آشپز خانه گفت:"چرا هيچي نمي گي"؟
پري كه اين بار از لحن صداش هيچش نفهميده بود گفت:"منتظرم شما بگيد چه كاري بايد انجام بدم"
خانم- تو كاري نمي كني، فقط اين جا پيشم مي موني يه كم با هم حرف مي زنيم، گاهي وقتا برا كتاب مي خوني...البته من سواد دارم اما اين كار برام لذت بخشه چون منو ياد شوهرم مي ندازه.تا عصر ساعت 6و7 كه نوه ام از سر كار مياد.بعد يه آژانس برات مي گيرم، ميري خونه تون،البته نوه ام هم آدم درستيه، بچه مطمينيه اگه خواستي مي توني با اون برگردي خونه ات.
پري- همين؟
خانم- آره ديگه مگه قراره چي كار كني؟درساتم مي توني همين جا بخوني ...من كاري بهت ندارم آهنگ خواستي گوش بدي، تلوزيون ببيني،ماهواره، هر چي مي توني اما صداش نبايد منو اذيت كنه مخصوصا ً اگه از اين خواننده هاي جديد مسخره باشه اونجا هم سي دي هست.و به ميز تلوزيون اشاره كرد. پري با خودش فكر كرد:"انگار همه عمرش با يه نفر همسن من زندگي كرده كه اينطوري حرف مي زنه"جمعه ها و روزاي تعطيلم ميل خودته، خواستي مياي، نخواستي نمي ياي.150 تومن خوبه؟
پري- بله؟
خانم- حقوقتو مي گم در ماه.درسته كمه اما خوب مي توني خرج خودتو در بياري البته اگه بخواي مي توني.به شماها هر چي ام پدر مادراتون بدن بازم كمتونه.
خوب نبود.پري را راضي نمي كرد اما پيش خودش فكر مي كرد صد هزار تومان هم ندهد.
پري- بله خانم خوبه... حالا من از كي بايد شروع كنم؟
خانم- از همين امروز...امروز كه دانشگاه نداري؟مژگان مي گفت دو روز مي ري دانشگاه.
پري- بله، فردا و پس فردا كلاس دارم...ا ِ...ِ اون دو روز چي. اشكالي نداره؟
خانم- بعد از كلاست مياي اينجا نزديكه ديگه.نه؟
پري- بله از دانشگاهم تا اينجا فكر كنم يه ربع راهه.
صداي در آمد؛ البته "آراد" كليد داشت در هم قفل نبود. اما مي دانست كه امروز قرار است كسي اينجا باشد.براي همين دو بار زد به در و آمد تو.
بعد با يه لبخند و شادي هميشگي اش گفت:"سلام مامان گلي! سلام خانم."
و رفت با مادر بزرگش دست داد و بوسش كرد.مادر بزرگ هم يك بوس گنده و آبدارش كرد.
مادر بزرگ- نوه امه.گفتم كه...بعد رو به آراد كرد و گفت:"تو چرا امروز نرفتي سر كار؟"
پري كه تا الان فكر مي كرد نوه پيرزن دختره؛ داشت با نعجب به قد بلند وچشم و ابرو و موهاي مشكي آراد نگاه مي كرد.
آراد- رفتم.اما مريضم،سرما خوردم.مامان گلي حالم خوب نيست.
خانم با يه لبختد مهربون جواب داد:"تو كه انقدر لوس نبودي...نمي خواي بشيني با پري آشنا بشي؟"
آراد-ا ِ...چرا البته.بعد درحاليكه روي دسته صندلي مادربزرگش مي نشست گفت:"من آرادم.يعني فرشته موكل روز 21 از ماه پنجم در آيين زرتشت.نمي دونم چرا مامان بابم اين اسمو روم گذاشتن چون هيچ وقت نتونستم ازشون بپرسم"
جمله آخرشو وقتي مي گفت نگاهشو از پري گرفت و به ديوار روبروش نگاه كرد.
خانم- وقتي آراد دو ماهه بود مي رن شمال؛ تو راه تصادف مي كنن و ... بعد با يه نفس بلندي كه يك آه هم تويش بود ادامه داد هر دوشون فوت مي كنن.پسرم تو بيمارستان مرد اما عروسم همونجا تموم مي كنه.
پري- خدا بيامرزتشون.
خانم در حاليكه براي پري سر شو به نشانه تشكر و تاييد پايين مي آورد گفت:"از اون موقع آراد پيش منه.من هيچ كس ديگرو ندارم.تنها بچم باباي آراد بود آراد جان بسه ديگه تو هم سر صبحي!!!...راستي پري تو هم مثل آراد بهم بگو مامان گلي البته اگه دوست داري خلاصه نگو خانم."
پري هم سرشو 2بار آورد پايين و گفت:" باشه حتما"
پري عادتش بود هميشه در جواب بعضي حرفا به جاي گفتن بله، سرش را تكان مي داد.اما الان براي اين سرش را تكان داد كه يك لحظه فكر كرد،خانم؛ مادربزرگ خودش است ،با همان اندازه صميميت.
آراد كه بدش نمي آمد بيشتر با پري آشنا شود توي مبل كنار مادربزرگش فرو رفت و گفت:"من بيست و شيش سالمه،فوق ليسانس مديريت دارم.دو سالم هست كه كار مي كنم؛تو شركت داييم"
پري- اسم من خانم پري شريعته.ترم آخرم.
آراد- همين؟
مادربزرگ- نمي خواي كه ASL بده؟
آراد كه مي خنديد گفت:"اين مامان بزرگ من خيلي باحاله" بعد يك چشمك به مادربزرگش زد و گفت:"بعضي وقتام چَت مي كنه."
پري كه با چيزايي كه از اين خانم پير ديده بود اين كار را هم ازش بعيد نمي ديد با تعجب پرسيد:"واقعا؟"
مامان بزرگ- نه بابا من كه از اين كارا بلد نيستم.اينم كه مي گم از خودش ياد گرفتم.
"خوب حالا كه امروز آراد زود اومده تو مي توني بري"مادربزرگ خودش هم نمي دانست مي خواهد با اين حرفش سر به سر آراد بگذارد يا همان حس مالكيت و تعصب و حساسيت مادرانه اش به آراد است كه باعث شده قلب و مغزش اين حس را به زبانش بياورند.
آراد كه از حرف مادربزرگش خوشش نيامده بود به سرعت گفت:" نه مامان بزرگ!من كه حالم خوب نيست،بايد بخوابم...نمي تونم پيشت باشم بهتره پري خانوم،ا ِ...ببخشيد خانوم پري پيشت بمونن."
پري كه انگار اصلا حرف آراد را نشنيده بود؛بلند شد و گفت:"پس مامان گلي من فردا ظهر ميام"حالا تو لحن پري فقط ادب نبود،هم صميميت بود،هم احترام.
مامان بزرگ- باشه مامان.
و رفت از روي ميز آشپزخانه موبايلش را آورد و داد دست پري.بهش گفت:"شمارتو بزن اين تو،موبايل داري؟"
پري- بله.
مامان بزرگ- پس شماره خودتو بده كه اگه كارت داشتم مزاحم خونه تون نشم.
* * *
وقتي برگشت خانه؛مادرش پرسيد:"چطور بود؟"
پري جواب داد:"هيچي از اون آدماي پولدار كه نمي دونن چطوري پولاشونو خرج كنن."اما خودش مي دانست كه "مامان گلي" بيشتر از آن يك جمله اي بود كه براي مادرش گفته بود.
مادر-يعني مي ري يا نه؟
پري با لحني كشدار گفت:"آره، مي رم"
* * *
10:40 دقيقه شب،يك دختر خسته از درس خواندن،يك خانه تقريبا شلوغ،يك شهر كه نصف مردمش هنوز در حال كار كردن هستند.
مادر،پدر،خواهر و برادر كوچكتر پري داشتند تلويزيون تماشا مي كردند.پري هم توي اتاقش داشت درس مي خواند كه برايش sms آمد.مادربزرگ بود.پري خندش گرفت و گفت:"حالا احتمالا پر غلطه.يا فارسي نوشته!"
اما نه فارسي بود،نه غلط داشت.فقط نوشته بود:"ما فردا ظهر منتظرتيم،دير نكني"
پري فكر كرد اين بايد كار آراد باشد،حتي فكر sms دادن هم مال آراد بوده؛وگرنه مادر بزرگ زنگ مي زد.
و جواب داد:"چشم،حتما مامان گلي!!!"
اما پري فقط لبخند زد.اين تنها عكس العملش بود.و با خودش گفت:"من فقط يه مدت اونجا كار مي كنم.همين."