تبليغاتX
پاییزی هام

پاییزی هام

در جاده های پاییزی ام

خداحافظی

سلام.

من ديگه تو اين بلاگ چيزي نمي نويسم.يه بلاگ جديد درست كردم كه بيشتر پست هاي اينجا رو تو اون گذاشتم.در واقع اين بلاگ و اون يكي فرق زيادي با هم ندارن ، تنها مشكلي هم كه اين بلاگم داشت اسمش بود كه بايد عوض مي شد.

از همه دوستاي گلي هم كه لطف كرده بودن و منو اد كرده بودن مي خوام كه با اين آدرس جديد منو اد كنن.ممنون

http://www.payize85.blogfa.com.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 19:11  توسط شراره  | 

تلافی در میاری؟!!!!

بلاگ خودمه!دوست دارم پست اختصاصی بذارم!!!!

خسته شدم،

خستگيم نه از امتحانه، نه از هيچيه ديگه

ديگه بي خيال همه چي مي شم.

اميدوارم كه بتونم.

چرا من دلم نمياد حالشو بگيرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

می خواستم ۲۷ تا بذارم به نیت روز تولد .... ولی حوصله نداشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 18:59  توسط شراره  | 

امتحان و ....

ظهر يك روز برفي

گيسوانم با هر وزشي،مواج

دلم با هر تپشي

تو را مي خواند

چرا نمي توانم جز تو به چيزي فكر كنم.

ميان اين همه فكر ،اين همه كار ،اين همه جا!

هميشه هستي.

نمي دانم ،دوستت دارم؟

نمي دانم، دوستم داري؟

 

اين چرت و پرت ها رو خودم سر هم كردم.مي ذارمشون تو 360.

امتحان.

 

شــایـد اونجــوری که بایــد قـدرتـو مـن نـدونســـتم

حرفایی بـود تـوی قــلـبــم مـن نگـفـتـم ، نـتونســـتم

 

همين جوري،يا نه خيليم همين جوري نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:12  توسط شراره  | 

عنوان ندارد

چشمامو رو هم ميذارمو

تو رو به يادم ميارمو...

واي واي من چقدر دارم تند تند آپ مي كنم.

وقتي به اين فكر مي كنم كه تو بهترين شرايط هم هميشه يه مشكل بزرگ يا كوچيك هست كه فكر آدمو به خودش مشغول مي كنه، و آدمو به دعا كردن وادار؛خنده م مي گيره.

اگه كفر نباشه انگار اين يه بازيه كه خدا با بنده هاش مي كنه.شايد اين مشكل مثل حالاي من (خدا رو شكر)بزرگ و مهم نباشه اما بالاخره هست.

خدايا يه كاري كن بيشتر....

اين دعا رو دوشنبه داشتم مي كردم و سه شنبه ظهر يكي از موارد بر آورده شدنش رو ديدم.بعضي وقتا،(شايدم هميشه) چقدر زود دعاهامون بر آورده مي شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:21  توسط شراره  | 

فردای یه روز برفی

امروز فرداي يه روز برفيه، من از صبح مي خواستم در درست كردن كتلت كه خيليييييييييييييم دوست دارم به مامانم كمك كنم كه يه كار واجب پيش اومد و نشد اما كما كان توي چسبوندنش كف دستم و انداختنش توي روغنه جلز ولز كن كمك مي كنم و البته به طرز ناجوان مردانه اي توي خوردنش .البته فكر كنم چون كف دست من از كف دست مامانم كوچيكتره اگه احيانا خونه خودم بود مردم فكر مي كردن من خسيسم كه كتلتام كوچيكن .....نه كوچيك نشدن فقط كج و كوله شد .يه جاهاييش نازك يه جا هاييش كلفت خوب اولين بارم بود

خوب در راستاي بازي بغلي بگير يا همون بازي شي يلدا:

کسی شروع می کنه و 5 نکته از چیزهایی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصیت او نمی دونند می نویسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همین ترتیب 5 نکته از چیزهایی که کمتر کسی در مورد شخصیت اون ها می دونه را می نویسند و هر کدوم 5 نفر دیگه را معرفی می کنند و همین جوری ادامه پیدا می کنه

1/ عاشق پاييز و بارون و شهرم(تهران) ام.در مورد آخري هواي آلوده و مردم پليد و ... اش هم هست ديگه به كسي چه؟

2/از اينكه با كسي قراري بذارم، بعد اون به قول و قرارمون عمل نكنه متنفرم. در همين راستا از فلفو (بخاطر تمريناي موازنه) از نيناس قلي (بخاطر تمريناي معادلات) و از هموني كه خودش مي دونه كه بعدش زنگ مي زنه مي گه من نمي تونم بيام بعد مجبور مي شه از برف و اينجور چيزا حرف بزنه كه جو رو عوض كنه ،ممنونم كه باعث شدن الان من يه خصوصيت به ذهنم برسه كه بنويسم.

3/همه روزايي كه تعطيله يا من تعطيلم(كلاس ندارم)با خودم قرار مي ذارم كلي كار انجام بدم اما %90 اين روزا كمتر از%10 اين كار ها رو انجام مي دم.

4/ معمولا دقيقه 90 ي ام.

5/ هر چيزي كه منو ياد خاطرات قشنگ بچگيم بندازه برام لذت بخشه.

منم به "مهدي قوامي"كه خوراكش اين كاراست،"شادي"،"ريحانه"،"ميلاد" و "مملي"(كه احتمالا شب يلداي سال ديگه مي نويسه،چون بچه داره درس مي خونه كنكور بده،ايشا ... كه قبول شه.)مي گم كه اين بازي رو ادامه بدن.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 14:52  توسط شراره  | 

می ترسم

شايد اين بار سلام آغاز دوستي نبود

راستي يادت مي آيد

چه ساده شروع شد

به سادگي يك سيب شايد

يادت مي آيد

گفتم "دوست جون"

گفتي "جون"

به دلم نشست

چقدر هم!

به دل تو نيز بيشتر نشسته بود

گفتم

گفتي

و شايد به همين سادگي

من شدم دوست تو

تو شدي دوست من

دو دوست كاملا نو

كاملا متفاوت

از زندگي گفتم

از زندگي گفتي

و زندگي كرديم

خنديدي

خندانيديم

و زندگي به مرور

با لبخندهاي شيرين من و تو

جريان گرفت

سكوت كردم

سكوتم را شكستي

 و من

با تو از سبزي ها گفتم

و تو

با من از تمام رنگ ها

و من

امروز

درست زير اين همه برف

كه از آسمان

آرام آرام بر من مي بارد

خودم را مرور مي كنم

و حرف هاي سبز تو را

صداي تق تق حضورت مي آيد

آدمكت روشن مي شود

و من سلام مي كنم

مي نويسم

:مي بيني دوست جون

برف مي بارد

تو مي گويي

دستهايت سردند

 

 

 

 

اينو از بلاگ سارا دزديدم.از شعرش خوشم مياد برا همين دزدوندمش.

يه چيزايي هست مث ترس از رفتن روزاي خوب و ديگه بر نگشتنشون،مث ترس از دست دادن آدماي عزيز زندگيم،مث ترس از فراموش شدن، ترس از دست رفتن آرامشم كه هميشه آزارم مي دن..مي دونم هميشه سختي هم بايد باشه،به خدا بايد توكل كرد و نترسيد.

بي خيال!

                يكي هميشه با تو هست مثل صدا مثل نفس.

اينو تو "پشت كنكوري ها" مي خوند. يادتونه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:2  توسط شراره  | 

چشمامو رو هم مي ذارمو

دوپاي خستم،چتر شكستم،توي خيابون،نم نم بارون،پاي پياده،آخ كه چه ساده،عشقو مي خواستم

هنوز مي شينم،تو رو ببينم،تو اون خيابون زير بارون،چه خوش خيالم كه بر مي گردي،باور ندارم

 

واي ي ي ي ي ي فردا يه امتحان خفن دارم.اگه اينا رو تا فردا ساعت 1:30 ديديد،برام دعا كنيد.(امتحان 12-1:30،2 است)

حالا نگيد درس نمي خونه نشسته اين حرفا رو مي زنه.خوندم.فردا صبحم باز مي خونم ولي آخ كه چه سخته.

دوستاني كه احيانا موازنه داشتند مي دونن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 22:22  توسط شراره  | 

...

 از اینا فقط اولیش در مورد خودمه ها

وقتی که رسم دنیاست رفتن و دل سوزوندن

 

 

حسرت من روز و شب گفتن یک ترانه است

....

 

 

رو موهام گل نمي ذاره

ديگه اون دوسم نداره

واسم از شهر نگاهش ديگه سوغات نمياره

پشت شيشه اتاقم ديگه سر در نمياره

آخه بي رحم دروغگو ديگه منو دوسم نداره

آهاي آهاي قاصدكا برين برين بالا بالا

بگين در گوش خدا دوسم نداره

بگين دلم كه كوچيكه

داره مي شه تيكه تيكه

اشكام ديگه چيكه چيكه

دوسم نداره،آسمون!

دوسم نداره ديگه اون

دوسم نداره اوني كه واسم مي مردش

حالا يار تازه داره اوني كه برام مي مردش

به جونم قسم مي خوردش

باورم نمي شه انقدر ساده از ياد منو بردش

 

 

سيمين جونم

مرسي كه با اين همه كاري كه داري هي مي ياي اينا رو مي خوني.

سارا اين پستو به خاطر تو با tohama نوشتم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 12:26  توسط شراره  | 

بچگیامون

سلام.

اول يه كم از اين درو اون در مث خاله خان باجي ها حرف مي زنم بعدشم مي رم سر اصل مطلب.

يكي اينكه من الان مطالبي دارم كه بتونم زود به زود آپ كنم.يا اگه هيچيم نداشته باشم خوب ميام خاطره تعريف مي كنم اما اونجوري غير از اينكه كيفيت مطالب مياد پايين(نه كه الان بالاست!)همون 4 تا دونه نظري هم كه براي هر پست مي ذاريد مي شه يكي دو تا چون هر كي مياد معمولا اگه همه پستارم بخونه واسه آخريش نظر مي ذاره.

ديگه اينكه الان يه شب پاييزيه كه نه بارون مياد نه هوا سرده.تنها اتفاق مهم اينه كه 4 روز الكي تعطيله.(اينا رو مي گم كه مثلا اگه سال ديگه خودم اومدم اينا رو خوندم يادم بيفته.)عيد فطر سه شنبه شد، بعد؛ نيست همه چيه مملكت رو حساب كتابه و همه كارا به موقع انجام مي شه گفتن دو روز به ملت سخت كوش استراحت بديم. 4و5شنبه رو هم تعطيل كردن.البته اين تعطيليا به حال من فرقي نمي كنه چون من همين جوري هم 4 و 5شنبه تعطيلم(كلاس ندارم)فقط دوست داشتم عيد 4 شنبه باشه كه 3 شنبه برم دانشگاه كه شايد يه اتفاقايي بيفته كه خوشحال بشم.(به سفارش security center نمي تونم بگه چه اتفاقايي! چون اينجا رو يه كسايي مي خونن كه ديگه راحت نمي تونم حرف بزنم)خلاصه الان يه شب پاييزيه كه حوصله خوندن خواص مواد(يكي از درساي مهممون كه از اول ترم تا حالا يه جلسه شو نرفتم،يه جلسه شم رفتم دانشگاه اما پيچوندم،رفتم سايت چون حوصله نداشتم و به شدت فضوليم درد گرفته بود كه ببينم از جمعه تا دوشنبه كه نرفتم اينترنت چه اتفاقايي افتاده،بعد درسرم كم خوندم و زياد چيزي ازش نفهميدم اونايي رم كه خوندم تو هر صفحه هزار تا علامت گذاشتم كه بپرسم) نداشتم ولي بايد مي خوندم اومدم يه چيزايي بنويسم.

حالا بريم سر اصل مطلب:

پسر ما ليسانسشو تو رشته "باي باي با مسافران قطار" از دانشگاه آزاد واحد علي آباد كتول گرفته،سربازيشم معاف شده هيچي ام نداره.اما قربونش برم، هزار ماشا لله، چشم كف پاش انقده خوشگله كه همه دختراي فاميل و همساده خودشونو مي كشن كه اين بگيرتشون.

مادر عروس -اما هر جاي زندگيش كه بمونه فكر مي كنه باباش بايد ساپرتش كنه،حتي تا آخر عمر.حالا باباش پولدار هست يا نيست.!!!

مادر داماد- حالا دختر شمام كه دانشجو ا‌‌ ِ.حالا رشته شم كه يه مهندسي ديگه.ولي كلا پسر ما سره.

ا ِ اشتباه شد فكر كنم موجواشنباه گرفتم.به قول همين استاد خواصمون ممد(واقعا اسمش محمد سميع پور گيري ا ِ.بره حال كنه مفت مفت دارم جهانيش مي كنم)باكو رو گرفتم يعني مي خواستم راديوي ايرانو بگيرم راديوي باكو رو گرفتم.

حالا واقعا بريم سر اصل مطلب:

بيايد با هم يه بار از اول، زندگيمونوخيلي خلاصه مرور كنيم.به كيميت و كيفيتشم فعلا كاري نداريم.

از يكي دو سال اول كه احتمالا خاطره خاصي نداريم. اگر داريم به خاطر اينه كه خيلي واسمون قشنگ بوده و تا حالا انقدر مرورش كرديم كه برامون كاملا واضح شده.يعني واقعا اولش يه چيزاي مبهمي يادمون بوده بعد برا خودمون انقدر تكرارش كرديم كه واضح شده.

بعد از اون تا قبل از مدرسه فارغ ار غم دنيا بوديم.خاله بازي،دنبال بازي(همون گرگم به هوا)گل كوچيك،كثيف كردن لباسامون،زمين خوردن و زخمي شدن،شكستن دست وسرو پا،ذوق كردن از خريدن لباس جديد...

مدرسه،كلاس اول،( من وقتي ياد گرفتم بنويسم "آب" خيلي حال كردم،جدي مي گم از اينكه مي تونستم يك كلمه بنويسم خيلي خوشحال بودم.)گم كردن هزار تا مداد و پاك كن تو يه سال،نمره هاي 20...

ادامه بازي هامون،عاشق دخترا و پسراي خوشگل خاله و عمو و ... شدن،.رويا هاي كوچيك،آرزوهاي بزرگي كه الان احتمالا بر آورده شدن اما انقدر برامون كوچيكن كه نمي بينيمشون...

راهنمايي كه رفتيم فكر كرديم بزرگ شديم، اما نشده بوديم.عاشق هنرپيشه هاي خوشگل شدن...

دبيرستان،سال دوم،يه انتخاب كه شايد سرنوشتمونو تعيين مي كرد،.دغدغه هاي بزرگتر،بحث هاي مسخره و جدي،نشستن دور يه دايره فرضي كف حياط،دوستي هاي عميق تر(همون همكلاسي ها)،مرام گذاشتن كه معني واقعيشو به تازگي ياد گرفته بوديم،در آوردن لج ناظم ها و اداي معلم ها،شعر خوندن و زدن و رقصيدن تو زنگاي تفريح،قرار گذاشتن واسه ندادن امتحان و اون آدم فروشا كه به محض اومدن معلم آمادگي كاملشونو واسه امتحان دادن اعلام مي كردن،سال سوم،اضطراب براي كنكور كه تا دو سه سال ادامه داشت...

كنكور،كلاس و كتاب و معلم كنكور،كتاب و آزمون قلم چي و سنجش و تست و راه حل كوتاه و...= مضخرف ترين سالاي زندگي

دانشگاه،يه روياي قشنگ و قديمي كه حالا كم و بيش واقعي شده بود،ترم اول،بچه بازي خودمون و بقيه،سال بالاييا،سال دوم،سال پاييني ها...صبح زود از خواب بيدار شدن در حاليكه رخت خوابو گاز مي زديم و تازه فهميده بوديم اون 12 سال چه كار سخت و مهمي رو هر روز انجام مي داديم ولي برامون عادي بوده و حالا سخته،منتظر شدن براي اتوبوس،كوچه دانشگاه،پيدا كردن كلاسايي كه تا 1ماه اول ترم هر جلسه جاش عوض مي شه،پيچوندن كلاسا،در آوردن آمار بچه ها،(از اينجا به بعدشو حدس مي زنم)سال سوم و چهارم و...،پراكنده شدن دوستايي كه تا سال دوم هميشه با هم بوديم،دغدغه هاي مهمتر،ارشد،كار،سربازي(پسرا)...

صبح داشتم آهنگ خواب سفید سامیار رو گوش میدادم فکر کنم ترک تحصیل(تحت تاثیر)اونم.

شما هم چيزايي كه ياد بچگياتون مي ندازتتون براتون قشنگن؟

حالا مفيد بوديم؟

تصميمي براي مفيد بودن از حالا به بعد داريم؟

مي دونيم از زندگيمون چي مي خوايم؟

اين آدمايي كه تو يه دوره اي،كوتاه يا بلند،عاشقشون مي شيم هيچ فكر كرديم كه با اون آدماي روياهامون فرق دارن،كم يا زياد؟

تكليفمونو با خودمون معلوم كرديم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:16  توسط شراره  | 

کولی بی ساز

باز توی پرسه پاییزی که شهر شبهامه

از دل معبد خاموشی ترانه می تابه

باز دلم عطرتو می گیره تو شوق پروازم

سر می رم از تو می خونم کولی بی سازم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 11:45  توسط شراره  | 

خانم پری

چقدر حال مي كني وقتي مي بيني كه تونستي قلب يه نفرو بخوني.

اينم دومين داستانمه كه يه كم طولاني شده و اميدوارم حوصله تون سر نره.انتقاد و پيشنهاد هم حتما بديد.ممنون.

 

 خانم پري

خانم پري

5:50 دقيقه صبح، يك ساعت كوك شده روي 6،يك دختر با يه خواب نه چندان راحت،يك خانه ساكت،يك شهر كه نصف مردمش خوابيدند.

با اولين زنگ ساعت بيدار شد.خوابش سبك نبود، به زنگ ساعت هم حساس نبود،معمولاً وقتي ساعتش زنگ مي زد، توي خانه آخرين نفري بود كه از خواب بيدار مي شد.اما ديشب تا صبح به نظر خودش صد دفعه بيدار شده بود و ساعت را نگاه كرده بود چون امروز قرار بود اتفاق مهمي بيفتد.

دو روز قبل كه از دانشگاه آمد مادرش بهش گفت برايش كار پيدا كرده، شايد خوشش نيايد اما خوب است.پول خوبي مي دهند،مطمين هم هست.بعد برايش توضيح داد كه نگهداري از سالمند است.يك پيرزن پولدار كه توي خانه است و فقط حوصله اش سر مي رود.پري كم كم داشت عصباني مي شد.با خودش مي گفت:"حالا انقدر بدبخت شدم كه برم كلفتي يه آدم پولدارو بكنم."اما توضيح بيشتري شنيد:"تو گه گداري براش چايي مي بري، براش كتاب مي خوني، باهاش حرف مي زني تا تنها نباشه، عصر ها هم نوه اش مياد و تو مياي خونه.مي گه دارم از تنهايي دق مي كنم، اينجوري پيش برم خودم و بقيه رو ديوونه مي كنم."

پري- حالا از كجا پيداش شده؟

مامان- يكي از فاميل هاي دور خاله مژگانه.

مژگان خاله اش نبود، يكي از آن دوستان خانوادگي بود كه خاله خطاب مي شوند.

پري- اگه تنهاست خوب بره شوهر كنه.منو مي خواد چي كار؟

تازه ... كلاسام چي؟

مامان- تو كه ترم آخري 10 واحدم بيشتر نداري، يكي دو روز كلاستم خاله باهاش صحبت كرده، قبول كرده.

پري كه حالا خيلي بيشتر عصباني شده بود گفت:"پس همه حرفاتونم زدين."

مامان- من نمي دونم .خودت مي دوني، اين همه مي گفتي مي خوام كار كنم، حالا اگه حاضري زنگ بزن به مژگان كه باهاش قرار بذاره.

و قرار شد براي پس فردا 8 صبح، خانه همان پيرزن پولدار.

* * *

وقتي از در بيرون مي رفت براي آخرين بار خودش را توي آينه دم در نگاه كرد كه ظاهرش مرتب و خوب باشد.كم كم خودش هم داشت از اين كار خوشش مي آمد.آدرس را از روي كنسول آينه برداشت و رفت بيرون.

8 صبح، يك دختر با ظاهري آراسته، يك خانه قديمي اما قشنگ، يك شهر كه نصف مردمش در حال رفتن به سر كارشان هستند.

زنگ زد، داشت خودش را آماده مي كرد بگويد كيست.اما در را باز كردند.خانه با اينكه قديمي بود اما باز سازي شده بود و تمام امكانات يك خانه قديمي، از آيفون تصويري گرفته تا سيستم هاي اتوماتيك دستشويي همه را داشت.اما پري فعلا داشت ظاهر ساختمان و حياط چند صد متري و باغچه و استخر را مي ديد.با خودش گفت:"پس خيلي بيشتر از اوني كه مامان مي گفت پولداره."

از پله ها بالا رفت منتظر بود يه زن پير آرايش كرده ببينه كه مثل مادر پادشاه هاي قجري شق و رق و محكم نشسته و دستش را گذاشته روي يك عصا با سر شير.

پري با لحني محكم در حاليكه سرشو بالا گرفه بود مودب گفت:"سلام خانم."

خانم خيلي آرام اما او هم محكم گفت:"سلام.خوش اومدي بيا تو."

آن خانم محكم و شق و رق راه مي رفت، عصا هم داشت اما نه با سر شير.ظاهرش هم مرتب بود اما لباس هايش معمولي بود.به نظر پري قابل تحمل بود و مي شد قرقرهاي پيريش را تحمل كرد و مهمتر از همه فخر نمي فروخت.

خانم- بيا بشين.

پري- ممنون.

خانم رفت و چاي ريخت، از يك سماور بزرگ كه كنار تي ميكر بود.

خانم از توي آشپز خانه گفت:"چرا هيچي نمي گي"؟

پري كه اين بار از لحن صداش هيچش نفهميده بود گفت:"منتظرم شما بگيد چه كاري بايد انجام بدم"

خانم- تو كاري نمي كني، فقط اين جا پيشم مي موني يه كم با هم حرف مي زنيم، گاهي وقتا برا كتاب مي خوني...البته من سواد دارم اما اين كار برام لذت بخشه چون منو ياد شوهرم مي ندازه.تا عصر ساعت 6و7 كه نوه ام از سر كار مياد.بعد يه آژانس برات مي گيرم، ميري خونه تون،البته نوه ام هم آدم درستيه، بچه مطمينيه اگه خواستي مي توني با اون برگردي خونه ات.

پري- همين؟

خانم- آره ديگه مگه قراره چي كار كني؟درساتم مي توني همين جا بخوني ...من كاري بهت ندارم آهنگ خواستي گوش بدي، تلوزيون ببيني،ماهواره، هر چي مي توني اما صداش نبايد منو اذيت كنه مخصوصا ً اگه از اين خواننده هاي جديد مسخره باشه اونجا هم سي دي هست.و به ميز تلوزيون اشاره كرد. پري با خودش فكر كرد:"انگار همه عمرش با يه نفر همسن من زندگي كرده كه اينطوري حرف مي زنه"جمعه ها و روزاي تعطيلم ميل خودته، خواستي مياي، نخواستي نمي ياي.150 تومن خوبه؟

پري- بله؟

خانم- حقوقتو مي گم در ماه.درسته كمه اما خوب مي توني خرج خودتو در بياري البته اگه بخواي مي توني.به شماها هر چي ام پدر مادراتون بدن بازم كمتونه.

خوب نبود.پري را راضي نمي كرد اما پيش خودش فكر مي كرد صد هزار تومان هم ندهد.

پري- بله خانم خوبه... حالا من از كي بايد شروع كنم؟

خانم- از همين امروز...امروز كه دانشگاه نداري؟مژگان مي گفت دو روز مي ري دانشگاه.

پري- بله، فردا و پس فردا كلاس دارم...ا‌‌ ِ...ِ اون دو روز چي. اشكالي نداره؟

خانم- بعد از كلاست مياي اينجا نزديكه ديگه.نه؟

پري- بله از دانشگاهم تا اينجا فكر كنم يه ربع راهه.

صداي در آمد؛ البته "آراد" كليد داشت در هم قفل نبود. اما مي دانست كه امروز قرار است كسي اينجا باشد.براي همين دو بار زد به در و آمد تو.

بعد با يه لبخند و شادي هميشگي اش گفت:"سلام مامان گلي! سلام خانم."

و رفت با مادر بزرگش دست داد و بوسش كرد.مادر بزرگ هم يك بوس گنده و آبدارش كرد.

مادر بزرگ- نوه امه.گفتم كه...بعد رو به آراد كرد و گفت:"تو چرا امروز نرفتي سر كار؟"

پري كه تا الان فكر مي كرد نوه پيرزن دختره؛ داشت با نعجب به قد بلند وچشم و ابرو و موهاي مشكي آراد نگاه مي كرد.

آراد- رفتم.اما مريضم،سرما خوردم.مامان گلي حالم خوب نيست.

خانم با يه لبختد مهربون جواب داد:"تو كه انقدر لوس نبودي...نمي خواي بشيني با پري آشنا بشي؟"

آراد-ا‌‌ ِ...چرا البته.بعد درحاليكه روي دسته صندلي مادربزرگش مي نشست گفت:"من آرادم.يعني فرشته موكل روز 21 از ماه پنجم در آيين زرتشت.نمي دونم چرا مامان بابم اين اسمو روم گذاشتن چون هيچ وقت نتونستم ازشون بپرسم"

جمله آخرشو وقتي مي گفت نگاهشو از پري گرفت و به ديوار روبروش نگاه كرد.

خانم- وقتي آراد دو ماهه بود مي رن شمال؛ تو راه تصادف مي كنن و ... بعد با يه نفس بلندي كه يك آه هم تويش بود ادامه داد هر دوشون فوت مي كنن.پسرم تو بيمارستان مرد اما عروسم همونجا تموم مي كنه.

پري- خدا بيامرزتشون.

خانم در حاليكه براي پري سر شو به نشانه تشكر و تاييد پايين مي آورد گفت:"از اون موقع آراد پيش منه.من هيچ كس ديگرو ندارم.تنها بچم باباي آراد بود آراد جان بسه ديگه تو هم سر صبحي!!!...راستي پري تو هم مثل آراد بهم بگو مامان گلي البته اگه دوست داري خلاصه نگو خانم."

پري هم سرشو 2بار آورد پايين و گفت:" باشه حتما"

پري عادتش بود هميشه در جواب بعضي حرفا به جاي گفتن بله، سرش را تكان مي داد.اما الان براي اين سرش را تكان داد كه يك لحظه فكر كرد،خانم؛ مادربزرگ خودش است ،با همان اندازه صميميت.

آراد كه بدش نمي آمد بيشتر با پري آشنا شود توي مبل كنار مادربزرگش فرو رفت و گفت:"من بيست و شيش سالمه،فوق ليسانس مديريت دارم.دو سالم هست كه كار مي كنم؛تو شركت داييم"

پري- اسم من خانم پري شريعته.ترم آخرم.

آراد- همين؟

مادربزرگ- نمي خواي كه ASL بده؟

آراد كه مي خنديد گفت:"اين مامان بزرگ من خيلي باحاله" بعد يك چشمك به مادربزرگش زد و گفت:"بعضي وقتام چَت مي كنه."

پري كه با چيزايي كه از اين خانم پير ديده بود اين كار را هم ازش بعيد نمي ديد با تعجب پرسيد:"واقعا؟"

مامان بزرگ- نه بابا من كه از اين كارا بلد نيستم.اينم كه مي گم از خودش ياد گرفتم.

"خوب حالا كه امروز آراد زود اومده تو مي توني بري"مادربزرگ خودش هم نمي دانست مي خواهد با اين حرفش سر به سر آراد بگذارد يا همان حس مالكيت و تعصب و حساسيت مادرانه اش به آراد است كه باعث شده قلب و مغزش اين حس را به زبانش بياورند.

آراد كه از حرف مادربزرگش خوشش نيامده بود به سرعت گفت:" نه مامان بزرگ!من كه حالم خوب نيست،بايد بخوابم...نمي تونم پيشت باشم بهتره پري خانوم،ا ِ...ببخشيد خانوم پري پيشت بمونن."

پري كه انگار اصلا حرف آراد را نشنيده بود؛بلند شد و گفت:"پس مامان گلي من فردا ظهر ميام"حالا تو لحن پري فقط ادب نبود،هم صميميت بود،هم احترام.

مامان بزرگ- باشه مامان.

و رفت از روي ميز آشپزخانه موبايلش را آورد و داد دست پري.بهش گفت:"شمارتو بزن اين تو،موبايل داري؟"

پري- بله.

مامان بزرگ- پس شماره خودتو بده كه اگه كارت داشتم مزاحم خونه تون نشم.

* * *

وقتي برگشت خانه؛مادرش پرسيد:"چطور بود؟"

پري جواب داد:"هيچي از اون آدماي پولدار كه نمي دونن چطوري پولاشونو خرج كنن."اما خودش مي دانست كه "مامان گلي" بيشتر از آن يك جمله اي بود كه براي مادرش گفته بود.

مادر-يعني مي ري يا نه؟

پري با لحني كشدار گفت:"آره، مي رم"

* * *

10:40 دقيقه شب،يك دختر خسته از درس خواندن،يك خانه تقريبا شلوغ،يك شهر كه نصف مردمش هنوز در حال كار كردن هستند.

مادر،پدر،خواهر و برادر كوچكتر پري داشتند تلويزيون تماشا مي كردند.پري هم توي اتاقش داشت درس مي خواند كه برايش sms آمد.مادربزرگ بود.پري خندش گرفت و گفت:"حالا احتمالا پر غلطه.يا فارسي نوشته!"

اما نه فارسي بود،نه غلط داشت.فقط نوشته بود:"ما فردا ظهر منتظرتيم،دير نكني"

پري فكر كرد اين بايد كار آراد باشد،حتي فكر sms دادن هم مال آراد بوده؛وگرنه مادر بزرگ زنگ مي زد.

و جواب داد:"چشم،حتما مامان گلي!!!"

اما پري فقط لبخند زد.اين تنها عكس العملش بود.و با خودش گفت:"من فقط يه مدت اونجا كار مي كنم.همين."

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 20:19  توسط شراره  | 

دانشکده ما

 

اول مهر كه جو گير شدم رفتم دانشگاه حياط خالي بود و منم چند تا عكس از جاهاي معروف دانشگاه گرفتم كه چون حجمشون زياد بود آپ لود نشد اينا رو قبلا گفته بودم اما.

حالا معرفي:

كلبه ها

اولي كلبه ها هستن سمت چپ عكس(چپ خودتون) كلبه خواهران و راستيه كلبه برادران.

ليان شامپو

دومي دروازه ليان شامپوه يعني ورودي حياط.

سلف

سومي:دو تا سكو سمت چپ و راست عكس مي بينيد.كه مي گن هر كي اونجا مي شينه يعني شوهر مي خواد در همين راستا زگوند يا ببعي زگوند(پسري ورودي 80 كه به خاطر فرار از سربازي درسش 6 سال طول مي كشه با چشماي سبز خوشرنگ زمردي) هميشه اينجا مي شست اما آخر ترم پيش رضايت داد و رفت تو كلبه نشست حالا پيدا كنيد پرتغال فروش را!!!!

البته در ادامه به سلف ها مي رسيم. اون وسط هم كه يه دره، دريه كه عموهايي كه غذا رو مي دن(عمو سلفي نه ها!) اونجا مي شينن.

كلبه خواهران

آخري هم نماي داخلي كلبه خواهرانه.

اين آت و آشغالايي كه وسط حياط مي بينيد مال وجود عمله هاست كه از ارديبهشت امسال واحد عمليات مهندسي رو به صورت عملي تدريس مي كردن و هنوزم هستن.يه بارم يه كاميون پر مصالح اومد تو ليان شامپو پاركيد و هزار نفر با هم داد مي كشيدن، بعدشم فقط يه راه باريكي مونده بود كه يه نفر، يه نفر مي تونستيم رد شيم.حالا تصور كنيد اگه همزمان يه عده مي خواستن بيان و يه عده هم از روبرو مي خواستن برن.

دانشگاهمون باحاله نه؟!!!از دانشکده شیمی که بهتره.سیمینی از دانشکده شما هم بهتره نه؟البته من اونجا(مدیریت) نرفتم.

از علي هم ممنونم كه كمكم كرد كه حجم اينا رو كم كنم.

واسه پست پايينيه هم نظر يادتون نره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 19:33  توسط شراره  | 

ارکیده

 

شاخه اي تكيده گل اركيده با چشماي خسته لبهاي بسته غم توي چشماش آروم نشسته

شكوفه شاديش از هم گسسته واي

آشناي درده خورشيدش سرده تو قلبش سردش غم لونه كرده مهتاب عمرش در پشت پرده

اما نثارش پاييز سرده واي

دستاي ظريفش تو دست مادر پيكرنحيفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره

سايه سياهي رو بخت شومش اركيده تنهاست زيرهجومش طوفان درد پايون نداره

لالالالاي لالالالاي لالالالاي لالالالاي لالالالاي لالالالاي

دست من و تو مي تونه با هم قصري بسازه با رنگ شبنم شكوفه اي كه غمگين و سرده

گل اركيده است نميره كم كم

بيا نذاريم گل اركيده گلي كه چهرش پاك و سپيده كه توي پاييز شاخه اي بيده

بهار نديده بميره كم كم

دستاي ظريفش تو دست مادر پيكر نحيفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره

سايه سياهي رو بخت شومش اركيده تنهاست زير هجومش طوفان درد پايون نداره

لالالالاي لالالالاي لالالالاي لالالالاي لالالالاي لالالالاي

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 14:43  توسط شراره  | 

مبارک

كدامين جاده پاييزي مرا به بهشت رهنمون مي سازد؟

هاي، جاده هاي پاييزي، كداميك از شما براي من ارمغان مي آوريد؟

چه لذتي دارد قدم برداشتن در خيابان خزان زده!

اين خزان نه غم دارد، نه فسردگي.

هر چه هست زيبايي است.

گوش كن!ميشنوي، صداي برگ ها را كه در بهار به آنها بي اعتنا بودي و اكنون به جرم افتادن و زرد شدن پا بر آنها گذاشتي.

 

تولدم مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 18:26  توسط شراره  | 

غم گولانه

 

sad

چقدر بده يه روز صبح كه از خواب پا مي شي يه عالمه خوشحال باشي اما خوشحاليت فقط تاساعت 11 طول بكشه.

چقدر از خودت بدت مياد وقتي حرفي رو كه مي خواي به كسي بگي نتوني بگي.

چقدرحالت گرفته مي شه اگه تو دانشگاه بموني كه بهت خوش بگذره اما حالت بدتر شه.

دوباره همه چي داره از اول شروع مي شه.مث پارسال همين موقع ها.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 14:27  توسط شراره  | 

دانشگاه

 

نمي خواستم تا 5/ مهر چيزي بنويسم اما ديروز رفتم دانشگاه و حياط خالي بود و منم چند تا عكس از جاهاي معروف دانشگاه گرفتم كه چون حجمشون زياد بود آپ لود نشد.حالا شايد بعدا بذارمشون.

ديروز حياط و كلا دانشگاه خيلي خلوت بود و به جز من ونينا يكي دو نفر ديگه بودن و همونجا يه نقشه شيطاني به ذهنم رسيد كه امروز اجراش كردم. نه اشتباه نكنيد الان نمي گم اما يه مدت كه بگذره مي گم.

اين عكسم مال يه مجله است  پر عکسای خوشگل كه خواهرم با يه چيزاي ديگه اي براي تولدم(5 ام) بهم داد.

خوشگله نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 18:51  توسط شراره  | 

سلام.خوبيد؟

سلام. خوبيد همه؟مباركه!!!!!!1

اول يه خورده از اين طرف، اون طرف صحبت كنيم.بعد بريم سراغ حرفاي مهم تر.

ما رفته بوديم مسافرت.يه روستايي كه اجدادمون اونجا بودن و خدا رو شكر چون اطرافش كوه هاي صعب العبوره مردمان ديگه نمي تونستن بيان و مي تونيم تقريبا مطمين باشيم كه از نژاد پاك و خالص آريايي هستيم.هر چند نژاد چه اهميتي داره مگه بقيه كه از نژاداي ديگه هستن، حتي عربا آدم نيستن؟مهم انسانيت و خوب بودنه.در يك كلام مهم اينه كه آدم باشيم.بگذريم.اون روستا ها كه رفته بوديم كه نزديك تفرشه و اسمش"ونان" است خيلي جالبه.برق و گاز و تلفن داره،اما آب لوله كشي نداره.اونجا هم دو تا منبع بزرگ بود.مثلا مي تونستيم open مسواك بزنيم.خلاصه بي پرده بوديم.اما جاتون خالي خوش گذشت و تازه همين مسواك زدن هم كلي حال مي داد.اين پسر خاله "مملي"مي دونه شايد اونم يه چيزايي نوشته باشه.

خوب حالا نقطه سر خط.

من نمي خوام تو بياي واسم نظر بذاري.ديگه واسم mail هم نده.چون مي دونم باهوشي و مي فهمي تو رو مي گم اسمتو نمي گم.حالا دوباره من فردا نيام ببينم اينجا نظر گذاشتيا.خلاصه گفته باشم اين دفعه نظر بذاري زنگ مي زنم صد و خورده اي(110).جدي مي گما يه ذره هم شوخي ندارم.

خوب نرگس هم تموم شد و ملتي راحت شدن.ما با بچه ها مي گفتيم مثل اميلي بلانش و قصه هاي جزيره و پزشك دهكده سال هاي سال نشون مي ده.و چون كارگردان نون به نرخ روز خوري داره(همون جريان انرژي هسته اي، بخواب بابا خسته اي) مثلا ماه رمضان نرگس روزه مي گيره،موقع انتخاب واحد و ترم جديد نسرين مياد ثبت نام(كه اين يكي محقق شد)،عيد قربان مي شه احسان رو قربوني مي كنن چون با اون موهاش شبيه ببعيه.اما نشد.

خوب ديگه تابستونم داره تموم مي شه و ما هم داريم مي ريم دانشگاه.نمرديم و ترم جديد رو ديدم.نمرديم و تابستون تموم شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:56  توسط شراره  | 

چو بید بر سر ایمان خود لرزانیم

اگه يه كم فكر كنيد يادتون مياد اين جمله رو كجا خونديد.اين جمله رو پارسال همين موقع ها سر در سينماهايي كه "بيد مجنون" رو اكران مي كردند مي ديدم.

مثل اينكه اين خاصيت بشره كه مي دونه بايد ايمان داشته باشه اما نداره.اما نمي خواد با خودش كنار بياد.انقدر دور خودمون مي چرخيم و به دست آورده هاي پوچ و به دست نياورده هاي پوچ تر رو براي خودمون بزرگ مي كنيم كه براي رسيدن به اونا حاضريم هر كاري بكنيم و اين وسط خدا رو فقط وقتي يادمون مياد كه باهاش كار داريم، وقتي اميدمون از همه جا و همه كس نا اميد مي شه ميايم به طرف اون.خودمون رو اگه نعوذ بالله، بلا تشبيه بذاريم جاي خدا به اين بنده ناسپاس كه همه كاري مي كنه الا كاري كه بايد،محل هم نمي ذاريم،اما بازم خدا بنا به صلاحمون خواستمونو برآورده مي كنه،چون بخشندست و مهربون.

2ساله كه تلويزيون نيمه شعبان فيلم"قدمگاه" رو نشون مي ده تا اگه همه نرفتن سينما بشينن ببينن و اگه 2ساعت فيلم مي بينن 2دقيقه فكر كنن كه اين فيلم با اين همه بازيگر و نابازيگر(هر چند اصطلاح غلطيه)چي مي خواد بگه؟ به قول خواهرم "مي خواد اعتقادات سست مردم رو نشون بده". هر سال براي ميلاد امام زمان(عج) جشن مي گيريم.بنا به وسعمون و احيانا براي مشهور شدن بين در و همسايه شربت و شيريني و شايد شام به مردم مي ديم، خيابونا رو چراغوني مي كنيم اما اگه مثل"قدمگاه"يكي بگه خواب آقا رو ديدم باور نمي كنيم.اونم يه پسر روستايي كه هدفي براي دروغ گفتن نداره.

خداوند خدا به پترس فرمود آب رو نگاه نكن و رد شو، اما پترس آب رو نگاه كرد و لغزيد،نه بر سر آب، بر سر ايمانش.

مي گن:" در شبي تاريك مرد بر لبه پرتگاهي راه مي رفت، پايش لغزيد و داشت سقوط مي كرد.ناگهان با دست هايش شاخه كوچك گياهي را گرفت.اما خيلي زود فهميد كه آن شاخه آنقدر كوچك است كه نمي تواند او را نگه دارد.پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد:"كسي آن بالا نيست؟"

كسي گفت:"من هستم.؟"

مرد گفت:"تو كي هستي؟"

او گفت:"من خدا هستم."

مرد گفت:"خدايا نجاتم بده من دارم سقوط مي كنم."

خدا گفت:"آيا به من اعتماد داري؟"

مرد كمي سكوت كرد و سپس فرياد زد:"كس ديگري آنجا نيست!!!!!!!!!!!!......."

فردا صبح مردم مردي را ديدند كه به يك شاخه آويزان شده و يخ زده بود.

فاصله او با زمين فقط 30 سانتيميتر بود"

(اين داستان رو تو بلاگ يكي خوندم كه الان اسم و آدرس بلاگشو يادم نيست ايشالله كه راضي باشه.)

تاريخ پره از داستان هاي تخيلي و واقعي كه مي خونيم و مي سازيم كه آيندگان،اطرافيان و فرزندان ايمانشونو قوي تر كنن؛اما هر كس اينا رو فقط واسه ديگران مي گه و خودش... اما انگار اين يك خاصيته كه بشر كارهاي بدشو نسل به نسل تكرار مي كنه.

يه بار خودمونو امتحان كنيم يه امتحان ساده:يه روز صبح كه بايد سر يه ساعت خاصي از خواب بيدار شيم(اگه جزء اون دسته از آدما نيستيم كه تو خواب هم مغزشون مثل بمب ساعتي كار مي كنه و ساعتي كه مي خوان از خواب بيدار مي شن) به ساعتمون هم زياد اعتباري نيست يكي دو بار يا خواب مونده با زنگ نزده؛ به جاي اينكه هر چي ساعت تو خونه داريم كوك كنيم، تلويزيون و موبايلمون رو ساعت بذاريم، از ته قلبمون از خدا بخوايم كه اگه ساعت زنگ نزد اون بيدارمون كنه.درسته كه خدا خيلي كار داره اما قطعا حواسش به اين كاراي كوچولو هم هست، اگه نباشه كي مي خواد هواي ما رو داشته باشه؟

بشينيم بشمريم،ببينيم تا حالا چند بار شده كه خدا هوامونو بد مدل داشته؟از تقلب هايي كه كرديم* و اگه دستمون رو مي شده يه رسوايي بزرگ داشته، از وقتايي كه بد از خيابون رد شديم و فقط چند ميليمتر با ماشيني كه مي تونسته زيرمون كنه فاصله داشتيم تا چيزاي بزرگي كه انقدر بزرگن كه اگه اتفاق مي افتادن يا نمي افتادن زندگيمون از اين رو به اون رو مي شد(كه اون روش روي فاجعه است)

* حالا شايد اين مثال درست نباشه اما حقيقتيه كه بعضي وقتا اگه بخوايم كار بدي هم بكنيم از خدا كمك مي خوايم. يه معلم معارف توپ داشتيم كه مي گفت:"بعضي وقتا مي گيم خدايا كمكون كن امروز يه حالگيري تميزي از فلاني بكنم"

بايد يه راهي پيدا بكنيم كه ايمانمونو قوي تر كنيم.

 

پي نوشت1:دوستان تولد بنيامين 8/ شهريور نبود،18/ شهريور بود اشتباهيده بودم.

پي نوشت2:يه داستان كوتاه ديگه نوشتم كه چند روز ديگه ميم،مي ذارمش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:56  توسط شراره  | 

همه چی در مورد من

سلام.

اين پست تقريبا همه چيه در مورد خودمو زندگيمو........

مي خوام يه عالمه حرف بزنم و به قول آقاي محمد مهدي قوامي مي خوام يه كم از خصوصياتم بگم تا ببينه ما هم شهامتشو داريم از اين حرفا بزنيم.فقط قبلش يه توضيح مفصلي(نه مختصر)بدم.

1/ هر چند الان روابط با اين آقا مهدي حسنه نيست اما خوب اين باعث نميشه ازشون حرفي نزنيم و اينكه روابط الان حسنه نيست نه اينكه مثلا قبلا حسنه بوده و الان بد شده، نه.به غير از چند روز اول هميشه نوع رابطه مون اينجوري بوده كه البته به نظر من اصلا بد نيست چون لازمه يه وقتايي يه كسايي باشن تا آدم همش باهاشون دعوا كنه، جر و بحث كنه، كل بذاره تا بالاخره يا كم بياره يا روي طرفو كم كنه(آقا مهدي ناراحت نشو كلا مي گم) در هر دو صورتم يه مزيت داره اونم اينه كه حداقل حرفاشو زده و خالي شده كه اين يه دنيا ارزش داره.مخلص كلوم اينكه اين نوع رابطه مون خيلي هم خوبه اصلا حسنه است.اصلا عادت كردم تو هر mail حرفاشو بشنوم و بعد بشينم جوابشو بدم بازم مي گم اين شايد بد باشه اما خوب، خوبه ديگه از يه نظرايي.

2/ اين آقا مهدي برادر عزيزم نيست اشتباه نشه.اونايي كه احيانا فاميلي منو مي دونن مي گن خوب معلومه كه اين برادرت نيست.اما مگه خواهر، برادر بودن فقط به هم خون بودن و اينكه از يه پدر، مادر باشيمه؟ خيلي وقتا يه دوست خوب واسه آدم خيلي بهتر از خواهر برادر خودشه.حرفايي رو كه به خواهرم كه مثلا هم سن و ساليم و بايد حرف و درد همديگرو بفهميم يا به مامان و بابام نمي گم(درست يا غلط)به اون مي گم و اون چقدر خوب راهنماييم مي كنه.آره واسه همينه كه انقدر دوسش دارم البته اين يكي از خوبيهاشه.الان همتون يا فكر مي كنيد اون يه فرشته است كه هيچ بدي اي تو وجودش نيست.كه در مورد فرشته بودن حدستون درسته اما خوب هر چند كه من بدي اي ازش نديدم به احتمال زياد اون هم مثل بقيه مردم چون از جنس بشره يه ايرادايي داره كه در مقابل اين همه خوبي چيزي نيست شايدم فكر مي كنيد من يه دختر احساساتي لوسم(آقا مهدي. ق اينو قبل از آخرين mailت نوشتم به خودت نگيري) كه به قول نوشين توي اولين شب آرامش"نمي دونستم وقتي يه دختر از احساساتش حرف مي زنه همه اونو مسخره مي كنن" يا يه چيزي شبيه اين.

حالا من كه دارم از هر دري حرف مي زنم اينم بگم.مي گم اگه منم مي رفتم مثل اون به عليرضا مي گفتم دوسش دارم(كه الان ندارم) اون چه عكس العملي نشون ميداد؟عليرضاي سريال -كه مثلا يه پسر نمونه و خوبه و يه جورايي باعث مي شه سريال تخيلي به نظر برسه چون يه نمونه تو دنياي واقعي نداره- كه اين باشه و اينجوري رفتار كنه واي به عليرضاي ما كه اسمشو سردر بلاگ زدم.البته مطمينم اون قطعا مثل فيلم عمل نمي كرد و به قول مهدي(برادرم) قطعا به من به عنوان سرگرمي نگاه مي كرد.

اما حالا خصوصياتم:

با 50% كارا و حرفاي مامان و خواهرم و 10% كاراي بابام نمي تونم كنار بيام.

روابط عمومي ام يه كم ضعيفه يعني براي آشنا شدن معمولا پا پيش نمي ذارم، مخصوصا اگه طرف پسر باشه(نه به عنواندوست پسر مثلا بچه هاي دانشگاه)حالا دوستان وبلاگي اگه تناقضي مي بينن خوب به خاطر اينه كه اينجا يه فضاي مجازيه دوستيشم مثل بقيه چيزاش مجازيه.

بعضي وقتا انقدر خجالت مي كشم كه سلام هم نمي تون بكنم مخصوصا به آشناها.

از اينترنت و كامپيوتر چيز زيادي نمي دونم اما هميشه سعي مي كنم بيشتر ياد بگيرم.

رنگ مشكي بهم آرامش مي ده اگرم مي گن افسرده ها مشكي رو دوست دارن برام مهم نيست چون به نظرم كسي كه افسرده باشه اصلا رنگ براش مهم نيست.شايدم افسرده باشم!!!

سعي مي كنم خوب درس بخونم اما بعضي وقتا كاراي ديگه درس خوندن رو تحت الشعاع قرار ميده مثلا بازيگوشي و تجسس(همون فضولي خودمون)

تحمل دو دسته از آدما برام سخته: اونايي كه هيچي نمي دونن و فكر مي كنن مي دونن.اونايي كه خيلي مي دونن بعد اين باعث مي شه فكر كنن مي تونن همه رو سر كار بذارن و بقيه هيچي حاليشون نيست (مثل عمو نويد نادر پور)

از زندگي خاله خان باجي هاي فاميلو حرف در آوردنشون واسه مردم بدم مياد.

سعي مي كنم جز اونايي كه ميدان ديدشون تا نوك دماغشونه نباشم.

مي خوام آدم خوبي باشم انا بعضي وقتا شايدم بيشتر وقتا نمي تونم.

بعضي وقتام دوست دارم مثل پسرا حرف بزنم و اصطلاحاتشون(بداشو نه!) رو به كار ببرم كه شايد به نظر مردم اين بد باشه.

تو دوستي دوست ندارم دروغ بشنوم.

سعي مي كنم دروغ نگم يعني كم مي گم.

حسادت نمي كنم اما اگه ببينم يكي يه چيز خوبي داره كه باعث مي شه مردم دوسش داشته باشن يا آدم موفقيه يا خوشگله يا خلاصه يه مورد خوبي داره دعا مي كنم منم مثل اون بشم.

اميدوارم آدم مهمي بشم، خيلي مهم كه همه مردم دنيا بشناسنم(ريس جمهور نمي خوام بشم يا هر پست ديگه اي)راهشم پيدا كردم فقط اميدوارم با لطف خدا موفق شم.

دوست دارم و اميدوارم انقدر كار كنم كه پولدار شم،خيلي پولدار واميدوارم همه پولام حلال باشه يعني كوچكترين كاري كه حروم باشه كه اين روزا واسه خيلي از مردم عاديه واسم عادي نشه.

اگه چيزي به ذهنم برسه كه ارزش نوشتن داشته باشه معمولا شبا اين اتفاق ميفته.

از پاييز و غروبش كه شايد واسه مردم دلگيره خيلي خوشم مياد.

بعضي وقتا دوست دارم غم داشته باشم و تو غمام و خلسه اونا باشم.اما نه هميشه.

كلا فكر مي كنم آدم شاديم اين مورد بالا هم درونيه.

معمولا نوشته هام طولاني مي شه كه شايد حوصله تون سر بره خوب اگه حوصله تون سر ميره من كه كارت دعوت نفرستاده بودم نخونيد.

آخريش همون بالايي بود اما اينم مي گم همينجوري الكي، دور هم باشيم:هنوزم آهنگاي بنيامين بهم فاز مي ده و باهاشون حال مي كنم.

 

 

حالا شمام اگه چيزي مي بينيد بگيد، خوشحال مي شم.بالاخره قراره اصلاح بشم ديگه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 19:3  توسط شراره  | 

دل تنگ

چقدر بده صبح كه از خواب پا مي شي خوابي رو به ياد بياري كه هيچ وقت امكان وقوعش نيست.

چقدر خوبه، چه لذتي داره تو خواب كسي رو ببيني كه كمتر از همه آدماي اطرافت تو بيداري ديدي.

چقدر قشنگه خوابي كه از همه ي خواباي عمرت طبيعي تر وواقعي تر جلوه مي كنه.

چه خوشحالي تو خواب و چقدر افسوس وقتي مي فهمي همش خوابه.

 

 

                          رفتنش هميشگي بود، ديگه برگشتن نداره.

 

                               اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد.

                   راستي فردا تولد بنيامينه.بنيامين بهادري.مبارك باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 20:47  توسط شراره  | 

پای تا سر درد ودلتنگی

يه داستان كوتاه نوشتم.

بخونين نظرتونو بگيد تا نوشته هاي بعديم بهتر شن.ممنون.

 

 

ساقي، پدر ومادرش و خواهرش خانه مادر بزرگش بودند.تا چند ساعت ديگر بقيه خاله ها و بچه هايشان كه حالا ديگر همه بچه داشتند هم ميامدند.

زنگ در را زدند. همه خيال كردند بقيه مهمان ها هستند.ساقي گوشي در بازكن را برداشت.

-"بله؟"

يك صداي غريبه شنيد:"منزل آقاي محرابي؟"

با كمي تعجب گفت بله.از پنج سال پيش كه پدر بزرگ فوت كرده بود،تقريبا هيچ كس نمي گفت آقاي محرابي.همه يا اسم يا فاميل مادربزرگ را مي گفتند يا خانم محرابي خطاب مي كردند.

مرد با كمي ترديد گفنت:" مي تونم بپرسم شما؟"

اين بار تعجب ساقي خيلي بيشتر از دفعه قبل بود.مكث كرد.مرد كه سكوت ساقي راديد گفت:" پدرت خونه است؟"

-" بله"

-" مي شه بهش بگي بياد دم در؟"

-"بله"

حالا چشم همه به دهن ساقي بود.گفت:" بابا با شما كار دارن" بعد با تاكيد بيشتر ادامه داد:" پايين دم در"

-"كيه؟"

-" نمي دونم، نگفت"

پدر از پله ها پايين رفت.در را كه باز كرد از تعجب داشت خشكش مي زد.ولي هنوز مطمين نبود كه چشمانش دارند درست مي بينند.وقتي مرد دست هاشو انداخت دور گردن پدر و خودشو توي آغوش او، ترديد پدر به يقين تبديل شد. دو رفيق قديمي چند ثانيه اي همديگر را بغل كرده، چيزي نمي گفتند.پدر مي خواست حرف بزند اما يك چيزي توي گلويش بود كه نه مي گذاشت حرف بزند، نه به راحتي مي توانست نفس بكشد.چي بايد مي گفت؟بايد به مرد مي گفت كه تو حتي قبر هم داري؟تا اينكه يك فكر مثل برق از ذهن پدر گذشت.سريع مرد رااز خودش دور كرد تا خوب ببيندش.از سر تا پا.خودش هم نمي دانست چرا نا خود آگاه اين شعر اخوان يادش افتاد:"ببينش پاي تا سر درد و دلتنگي است".پدر داشت ديوانه وار دنبال يك چيز وحشتناك تو وجود مرد مي گشت.مثلا يك آستين تا شده تا زير بازو كه توي هوا تاب بخورد،يا يك پا كه موقع راه رفتن بلنگد، يا يك تكه آهن يك جايي از تن اين مرد.اما ظاهرا هيچ چيز نگران كننده اي نبود.به مرد گفت:"بيا تو"

-"اول بايد بقيه رو آماده كني"

پدر با تفكر سرشو تكون داد. داشت فكر مي كرد چطوري مي شه به يك خانواده گفت پسري كه هجده سال پيش رفته، حالا يك مرد سي و هفت ساله است كه با اون وقتهايش خيلي فرق دارد؟

-" اين جا رو چطوري پيدا كردي؟"

-" اولش رفتم اون خونه در آبيه"بعداز كمي مكث گفت:"چه روزايي داشتيم تو اون خونه" و با تاسف ادامه داد "خرابش كردن،اميدوار بودم آقا اون جا رو خريده باشه.داشتم نااميد مي شدم كه يه دفعه يادم افتاد برم از همسايه ها بپرسم، شانس آوردم يكي از اون قديميا هنوز اون جا بود. آدرس خونه جديدو داد.بعد از خونه در آبيه اينجا چهارمين خونه اي بود كه اومدم.جالب بود كه تو هر كدوم از خونه ها حداقل يكي دو نفر از همسايه ها پيدا مي شدن كه آدرس جديدو داشته باشن. تا مي گفتم آقاي محرابي، بعد از كلي حال و احوال و تعارف و تحويل گرفتن يه نشوني مي ذاشتن كف دستم"

پدر تازه مي فهميد چرا مادر بزرگ از هر خانه اي كه مي رفت آدرس جديدش را به چند تا از همسايه ها مي داد.آن وقت ها پيش خودش فكر مي كرد خوب بيچاره تنهاست دلش مي خواهد همسايه ها بيايند ديدنش، يا دوستان خانوادگي قديمي اگر آمدند سراغش بتوانند پيدايش كنند.اما خوب چرا خودش آدرس را به دوستان قديمي نمي دهد.

يك دفعه يك فكر موذي ديگر به سراغش آمد و لبخندي را كه از كار مادربزرگ روي لب هايش بود محو كرد.آقاي محرابي!بايد به مرد مي گفت كه پدرت پنج سال پيش رفته.امروز چه چيزهاي سختي بايد مي گفت! مرد كه انگار فكر پدر را خوانده بود،گفت:"تو سومين خونه يه نفر گفت آقاي محرابي نداشتيم، اما يه خانمي بود به اين نام"يك كم مكث كرد،بعد گفت:"كي رفت؟"

-"پنج سالي مي شه"

-"هوم.برو به بقيه خبر بده"

مرد آرام و با طمانينه حرف مي زد.

پدر كه به در آپارتمان رسيد،زنش را ديد كه روي پله نشسته و دارد گريه مي كند.پس تمام حرف هايشان را شنيده بود.

-" مريم پس چرا نمياي رضا رو ببينيش؟"

-" نمي تونم...مي ترسم"

حالا مرد كه ديگر طاقت نداشت منتظر بماند آرام از پله ها بالا مي آمد.مريم صداي پايش را مي شنيد.او هم منتظر ديدن يك صحنه وحشتناك بود ولي وقتي چيزي نديد خوشحال شد.

 

 

* * * * *

حالا خانه مادربزرگ كه ديگر مال خودش بود و با هزار سختي خريده بودش،پر شده بود از بچه ها و نو ها،عروس و داماد هاي جديد كه مرد خيلي ها را نمي شناخت.ديگر داشت از اين همه سر و صدا و شلوغي كلافه مي شد.اما چه كار مي توانست بكند با اين همه آدم مشتاق و سوال هاي تمام نشدنيشان.بالاخره وقتي كمي ساكت شدند.گفت:" ساقي بيااينجا" و با كف دستش دو بار زد روي زمين كنار خودش.

ساقي خيلي خوشحال شده بود كه بين اين همه آدم او را صدا زده.زود از جايش بلند شد و گفت:" بله دايي؟"

وقتي ساقي داشت به سمت مرد مي رفت،مرد سر تا پايش را تگاه كرد.در حاليكه ساقي داشت مي نشست، با لبخند بهش گفت :"خانومي شديا!!"

ساقي هم يكي از آن لبخندهايش را كه وقتي خوشحالي و خجالت با هم به سراغش مي آمد،مي زد،تحويل مرد داد و گفت:" مرسي"

او هم خيلي حرف ها داشت كه به مرد بزند.يك عالمه سوال."توي اين مدت كجا بودين؟ كدوم شهر؟ چكار مي كردين؟ چطور دووم آوردين؟ حتما اون جا روحيه خيلي خوبي داشتين كه تونستين بمونين و طاقت بيارين؟ شايد هم سنگ شدين كه هنوز زنده موندين؟!!..." اما هيچ كدام را نپرسيد و ساكت ماند.يك چيزهايي مي دانست در باره اينكه كساني كه به جنگ مي رفته اند، حتي اگر به عنوان خبرنگار هم رفته باشند، اگر مدت زيادي بمانند.ديگر نمي توانند مثل مردم عادي زندگي كنند و شايد حرف ها و كارهاي روزانه مردم براي آنها پست و كم ارزش باشد.براي همين نمي خواست با سوال هاي بيجا مرد را آزار دهد و در ضمن فهميدگي اش را به رخ بقيه بكشد و به مرد نشان دهد.

حالا مرد داشت توي كوله اش دنبال چيزي مي گشت.وقتي درش آورد ساقي چيزي شبيه دستبند ديد.اما نه.اين چه دستبندي بود؟ مگر مي شد با فشنگ يك دستبند را زينت داد؟!!!!

مرد آن شي عجيب را كه در اين سال ها با تمام عشق و علاقه اش به ساقي-جديدترين و آخرين عضو خانواده، وقت رفتنش- درست كرده بود،با دستهاي خودش،با تنها چيزي كه مي توانست، به ساقي هديه داد.

اين جواب خيلي از سوال ها بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 18:50  توسط شراره  | 

تریپ دانشجویی

بازم با تشکر از داداش گلم.

تريپ دانشجويي

مصيبت:ستم ،حضور و غياب کردن در هر جلسه.

عمه خانم:دانشجويي که سه بار زبان پيش بگيرد.سابقه دار .کسي که از 18 سالگي تا 38 سالگي در دانشگاه تحصيل کند .

خشونت طلب:دشمن شماره 1 جامه مدني.استادي که تهديد کند همه را خواهد انداخت.

عمو يادگار:بابا بزرگ ،فسيل.دانشجويان وردي 68.

جواد:کسي که دانشگاه علوم پايه را 7 ترمه بگذراند.

با حال:استادي که در جلسه امتحان تقلب نگيرد.ميان ترمها را تصييح نکند .حضور و غياب نکند.استادي که نمره ها را روي نمودار ببرد.

ضد حال :مراقبي که جاي دانشجويان را در جلسه امتحان عوض کند.

دوزار:ده شاهي :مدرک دانشگاه آزاد.

سشوار :وسيله اي که باد گرم توليد ميکند،کولر دانشگاه.

شناسنامه:مشخصات اصطلا حات دانشجويي که نام و نام خانوادگي،نام پدر،شماره دانشجويي همره با تعداد واحد هاي يک دانشجو را از جنس مخالف حفظ باشد.متخصصّ در امور خاستگاري و بعله برون و عشق و لبخند.

آب خنک:خوردن ان معادل اخراج است.پاداش فعاليت هاي سياسي.چيزي که به وفور يافت ميشود.

کبريت بي خطر :دانشجويي که فقط کار فرهنگي و علمي انجام ميدهد.دانشجوي غير سياسي.مصداق ضرب المثل "اهسته بيا تا گربه سلف شاخت نزنه".

سوتي:سه کردن .ضايع بازي .کسي که در نقليه دانشگاه با بوق به زمين بخورد.دانشجويي که مسله را حفظ کند ولي پاي تخته يادش برود.دانشجويي که در جلسات امتحان پس از رد و بدل کردن ورقه فراموش کند اسم برگه را عوض کند.رو شدن تقلب.

هيت پاکسازي:دانشجويي که هميشه در سلف و تريا و بوفه نشسته باشد.گشنه.نخورده.

بد شانس:مشروط با معدل 11،98 يا 11،99.

شمع و گل و پروانه:دانشجوياني که در جلسه امتحان کنار هم بشينّند.

بدل کار : جانشين.کسي که در کلاس هاي عمومي بجاي دوستش حاضري بزند يا دنبال نمره برود.فداکار.

زوج خوشبخت:کساني که در دانشگاه دست همديگر را ميگيرند تا گم نشوند.نديد.پديد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:19  توسط شراره  | 

مردان محترم

اینم از زبون مردان.

با تشکر از آقا مهدی گل.

بدينوســيله ما مردان محــترم كره زمين و حومه كه از قوانين و مقـررات و آيين‌ها و اين كارو بكن، اين كارو نكن‌هائي كه نامردانه از سوي جامعه نامرد زنان بر ما تحميل گرديده و بدجوري حالمان را گرفــته به تنگ آمده‌ايم،‌ بر آن شــديم كه از سوي هيئت مردان كره زمين و حومه، حرفها و نظــرات خود را توسط اين اعلانيه به گوش زناني كه حقوق ما مردان را پايمال ميكنند برسانيم. و از آنجا كه كليه موارد زير در يك درجه اولويت قــرار دارند، شماره موارد، همه «1» خواهد بود:

1- درست است كه ما بعضي مواقع به شما فكر نميكنيم، ولي دنيا كه به آخر نميرسه؟ چرا اينو درك نميكنين بابا؟

1- وقـتي جايي داريم ميريم، به پير، به پيغمبر، هرچي ميپوشين قشنگه و بهتون مياد! اينقــدر سئوال نكنيد!


1- چپ ميريم،‌ راست ميريم،‌ آبغوره ميگيري، به جون خودم وخودت يه كارخونه آبغوره‌گيري بزن پول توشـه!

1- بابا هرچي ميخواين رو راست بگين! چرا طفـــره ميرين؟ به ما چه كه شوهرخواهرت براي خواهرت گردنبند مرواريد خريده؟ منظورتون چيه؟!

1- حواس ندارم خب! چرا قهر ميكني؟! خب آدميزاد يادش ميره تولدت و سالگرد ازدواجمون كي بوده! دو روز قبلش بهم يادآوري كني ميميري؟


1-بابا ! من نوكرتم! شما فقط هم با «آره» و «نــه»‌ جوابمو بدي كافــيه! دليل و برهان و اين چيزا نميخواد ديگه!

1- وقـتي مشـكلي داري كه ميتونم حلش كنم، بيا نوكرتم هسـتم. ولي اگه فـقط ميخواي درد دل كني و خودتو لوس كني، من نوكرتم! دست از سر ما ور دار! برو به دوســتات تلفن كن!‌

1- اگه ميگي 17 ماهه كه سردردي داري و نميشـه بهت نزديك شد،‌ پس قضــيه جديه! برو پيش دكـتر خب!

1- بابا! بنزين زدن كه كاري نداره!! جون مادرت خودت بزن!‌

1- اگه يه چيزي گفـتيم كه ازش دو جور برداشت كرد، به خدا منظـور ما اون برداشـت خوبه بوده!‌ آتيش به پا نكن!

1- حسودي نكن نوكرتم! بهـت هم بر نخوره! خدا چشم داده براي ديدن و لذت بردن از زيبائي‌ها!

1- آخه من نوكرتم! تمام زندگيمون كه نميتونه مثل اون سه چهار هـفـته اول باشـه! چرا نميفهــمي؟

1- بابا! من كه علم غيب ندارم، از اونچه كه تو كله سركار خانوم هم ميگذره خبر ندارم! از روي چشمات هم نميفـهمم چــته! زبون كه داري ماشــالله! خودت بگو دردت چيه!

1-وقـتي ميپرسم «چه شـده؟» و تو ميگي «هيچي!»، ما كه ميدونيم داري دروغ ميگي و «يه چيزي شـده!» ولي به روي خودمون نمياريم كه درگير عواقب وخيم بعــدي‌اش نشــيم!
همين...!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:17  توسط شراره  | 

تحت تاثیر

سلام

بالاخره يه چيزي پيدا كردك كه بنويسم اونم خيلي زياد.اينكه معمولا اول سلام مي كنم نمي دونم چرا؟ عادت شده.نظر هم كه مي خوام بذارم اولش مي گم سلام فكر مي كنم مي خوام ميل بزنم.بگذريم.

اومدم يه خورده خاطره تعريف كنم.

يكشنبه 15/ مرداد ررفتم بلاگ آقاي "علي كاكاوند"و كل پستهاشو كپي، پيست كردم همچنين بلاگ" مرد خاكستر" و البته 3 تا ميل كه داداشم برام فرستاده بود و محتواي طنز داشت.اما نخوندمشون چون فكر كنم مي خواستيم شام بخوريم.اما دوشنبه عصر رفتم بلاگ علي آقا رو خوندم و كلي ترك تحصيل(تحت تاثير)شاد بودنش قرار گرفتم.يه چند روزي بود كه حالم بد بود.بعد خوب شدم اما يه كاري كردم دوباره حالم گرفته شدو خلاصه ديدم معمولا اون آقا شاده خوش به حالش.ايشالله هميشه شاد و خوشحال باشه و همه همين طوري باشن.

منم تصميم گرفتم بعضي از خاطره هامو مخصوصا خاطرات يوني(همون دانشگاه،آخه نوشتنش راحتتره) رو بنويسم.البته اگه اين تابستون تموم بشه و من بازم برم يوني.

فردا،سه شنبه، قراره با عموم اينا بريم كرمانشاه.عصري مامانم و خواهرم رفته بودند يه كم خريدبعدشم وسايل را جمع مي كردند.من البته وسايل خودمو جمع كرده بودم اما كمكشون نكردم و نشسته بودم پاي كامپيوتر يا توي نت مي گشتم يا اونايي رو كه قبلا سيو كرده بودم مي خوندم.خلاصه بعد از حدود 3 ساعت (مداوم نبود وسطهاش هم خواهرم اومد) رضايت دادم و خواستم به مامانم بگم اگه كاري داري مي توني رو من حساب كنيكه ديگه خودم روم نشد چون ديدم همه كارها رو كرده، فقط داشت دنبال مسواك سفري ها مي گشت كه طبق قوانين مورفي(به قول سارا) هميشه بايد آخرين جايي باشه كه دنبالش مي گردي.خلاصه بالاخره بازم مامانم خودش پيداش كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:10  توسط شراره  | 

نمی دونم چرا؟

 

من نمي دونم چرا اين دنيا اين جوريه؟ نمي دونم چرا پسرا اين طورين؟آخه بابا اگه يه دختر بره به پسري كه براش مي ميره بگه دوست دارم چي مي شه؟خوب يه ذره جنبتونو بيشتر كنيد ديگه.ناسلامتي همتون دانشجوييد مثلا قشر فرهنگي و تحصيل كرده ايد خداي نكرده.اما يه چيزاييهنوز مثل زمان شاه شهيد،ناصر خانه، واستون.

من وقتي اومدم اين بلاگو درست كردمخيلي دوسش داشتم اما يك كلمه هم نمي تونستم باهاش حرف بزنم و مي گفتم بالاخره يه روز مياد و اينجا رو بهش نشون مي دم.اما حالا مي رم اسمشو از تو پستاي قبليم پاك مي كنم،مي رم كه اسم بلاگو عوض كنم كه مي بينم نمي شه.(خدا رو شكر).هر وقت فال مي گيرم*تقريبا هر5-6 بار يه دفعه اين مياد كه"راز دار باشيد،اسرار خود را به كسي نگوييد و..."آره اينو قبول دارم.اما مثلا اگه اون آقا بفهمه كه من دوسش داشتم و الان ديگه برام با عمو سلفي(فروشنده بوفه سلف)،عمو كپي(معلومه ديگه؟احتياجيبه توضيح نداره كه؟) و...فرقي نداره خوب مثلا چي ميشه؟مي خواد بره به همه بگه؟خوب بگه به جهنم من كه ديگه دوسش ندارم.

در همين راستا قبلا مي گفتم پسرهارو اد نكنم يا توي پيوندها قبل از اينكه كسي ادم كنه من نكنم اما چه اشكالي داره؟

*يه جعبه است اسمش فال ورقه تو كتاب فرشي ها هم مي فروشن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:9  توسط شراره  | 

خستم

انقدر سنگينم از سنگيني خستگيها

كه خود خستگيم خسته خطابم مي كنه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 21:15  توسط شراره  | 

عشق چیست؟

وقتی که دلتنگ می شم و

عشق چیست؟(از زبان کودکان)

عشق وقتیه که مادر بزرگ من آرتروز گرفته، نمی تونه خم بشه و ناخن هاشو لاک بزنه پدر بزرگم این کارو براش می کنه حتی حالا که دستاش آرتروز گرفتن.

عشق وقتیه که شما واسه غذا خوردن می ری بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ کرده خودتون رو می دین به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو به شما بده.

عشق وقتیه که مامان برای بابا قهوه درست می کنه قبل از اینکه بده به بابا امتحانش می کنه تا مطمین بشه طعمش خوبه.

عشق وقتیه که شبها مامان منو می بوسه تا خوابم ببره.

عشق وقتیه که مامان بهترین تیکه مرغو می ده به بابا.

عشق وقتیه که مامان، بابا رو خندون می بینه و بهش می گه که هنوز از رابرت رد فورد خوش تیپ تره.

عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتتو لیس می زنه حتی اگه تمام روز تنهاش گذاشته باشی.

عشق وقتیه که خواهر بزرگترم تمام لباس های خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباس جدید بخره.

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی خسته ای رو لبت میاره.

عشق همون باز کردن کادوهای تولده به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و گوش بدی:

اگه می خوای دوست داشتن رو یاد بگیری باید از اونی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.

عشق مثل یه پیرزن، پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن بعد از سال ها زندگی.

عشق اون موقع است که تو به دختره(یا پسره) می گی از تیشرتش خوشت میاد بعد اون هر روز می پوشتش.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:40  توسط شراره  | 

معنی کن

Itally= Tiamo, Turkish= Seni seviyurum, French= Jet’aime, Greek= S’ayapo,

 Spanish= Te quiero, Insian= Maitumase, Arabic=Ana behibak, Japaness=

Kimioaishiteru

اگه تونستی بگی فارسیش چی میشه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 0:32  توسط شراره  | 

می دونم که دوست داشتن برتر از عشقه.مهدی هم بهم می گه. اما من فکر می کنم حتی کسی رو که قراره در آینده باهاش ازدواج هم بکنم نمی تونم عاشقانه دوست داشته باشم.

به نظر من عشق یه احساس درونیه که یه دفعه می جوشه.وقتی تو نگاه اول از کسی خوشم میاد و بعد هر روز می بینمش و هر چی سعی می کنم نسبت بهش بی تفاوت باشم نمی تونم.اما دوست داشتن افراطی نیست. اگرم باشه یه نموداره که سیر صعودی داره، پایدار هم هست اما نمودار عشق از اولش از بالا شروع می شه یه پیک داره بعدشم در اثر ناپایداری این نمودار سیر نزولی طی می کنه.

اون موقع ها که دوسش داشتم، نمی دونم، احساسم بچه گانه نبود اما شاید خودم بچه بودم و فکر می کردم بزرگ شدم.ولی یه احساس نابی بود که فکر نمی کنم هیچ وقت دوباره تجربه اش کنم.

چقدر اون موقع ها نگران تموم شدن ترم ها بودم.اون موقع ها می گفتم این 4 سال تموم می شه، بدون اینکه بفهمه دوسش دارم.

حالام تصمیم گرفتم تا کسی منو دوست نداشت خودمو درگیرش نکم.

درگیر هیچ کس.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:24  توسط شراره  | 

*عشق در نا آگاهي ريشه ميبندد. در گمراهي سبز ميشود و باعث نابودي طرفين ميشود اما.. دوست داشتن در کمال عقل ريشه ميبندد و در زير نور ماه سبز ميشود وهميشه گرم مي ماند وهيچ وقت سرد نميشود و اين معني اين که دوست داشتن برتر از عشق است.....

 

 

 *اگه كسي ديوونت بود، عاشقش باش. اگه عاشقت بود، دوستش داشته باش. اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون بده. اگه بهت علاقه نشون داد، فقط يه لبخند بزن... اين طوري وقتي هميشه يه پله ازش عقب باشي اگه يه وقت خسته شد و يه پله جا موند، تازه ميشين مثل هم.

 

 

 *چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس. کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بده.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:20  توسط شراره  |